ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 فروردین 1388
تبریک سال نو
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:01 PM

سلام. 

سال ۱۳۸۸ را به تمامی دوستان خودم تبریک می گویم و امیدوارم که سالی خوب و خوش و سر شار از سلامتی داشته باشید. 

امیدوارم که گاو ۸۸ همتون تحت هیچ شرایطی نزاد. 

سال خوبی داشته باشید 

چهارشنبه 28 اسفند 1387
شب
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:19 PM

شب است

و من غوطه ور در کویر تنهایی

نه راه به اسمان دارم و نه سر در زمین

دلم بهانه می کند

و می خواهد برود

و من نمی دانم با این دل هرزه چه کنم

گاه نهیب می زنم مرا راحت بگذار

دست از سرم بردار

ادمیان همین طور اند

از انها خوبی نخواه

من و تو  واو ادمیم

فرشته که نیستیم

چه می خواهی

همین راه که می رویم راهی است که تجربه شده است

کار دیگری می توانیم بکینم

باور کن نمی توانیم

و اگر راه دیگری برویم

ما را متهم به دیوانگی خواهند کرد

دوستم چه می توانم بکنم

تنهایی را خوش است

تنهایی و با خود بودن

شنبه 26 بهمن 1387
سلامی دوباره
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 6:27 PM

سلام سلام سلام 

سلام به تمام دوستای خوبم. 

ببخشید دیر شد و مدتی خبری از من نبود. دلم برای همگی شما ها تنگ شده است و امیدوارم که کلبهی حقیرم را با کامنت های زیبایتان روشن کنید. به زودی دوباره شروع می کنم به نوشتن مطلب. 

جمعه 5 مهر 1387
روشن کردن خوانندگان عزیز
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:33 PM

سلام. خوب هستید همگی؟ نمی دانم این پیغام هایی که تو این مدت داره گذاشته می شه توی قسمت نظرات من یا خانم آریانا توسط کیه اما هرکی هست تنها می خواهد آبروی من و خانم آریانا را ببرد و تنها می خواهد برای سر گرمی خود از آبروی ما استفاده کند. به هر حال این آدم عوضی که من دیدم احتمالاْ از طرف من برای برخی از شما ها هم پیغام گذاشته اما مطمئن هستم که من این پیام ها را نگذاشته ام و از همه ی شما معذرت می خواهم به خاطر کارهای اون عوضی.

چهارشنبه 30 مرداد 1387
آنکه یک وقتی ...
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:07 PM

آن که یک وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از داغ عشقش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می ماند

ترانه ی عشق برایم می خواند

خیال می کردم یک هم زبان است

نمی دانستم نا مهربان است

با اینکه رفته است اما هنوز هم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همیشه با من است

هر جا که می روم جللو چشمانم است

دلم می خواهد تا دوام بیارم

رو درد دوریش مرحم بگذارم

اما نمی شود راهی ندارم

نمی توانم من طاقت بیارم

شنبه 12 مرداد 1387
مثل قبل
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:36 PM

سلام. خوبید همگی؟ امیدوارم خوب باشید.

خیلی وقت بود پیدایم نبود. گفتم بیایم و به همه بگویم که هنوز متاسّفانه زنده ام و ددارم زندگی می کنم در حالی که در خود مرده ام و احساس مردگی می کنم.

دیگر عین قبل حال و حوصله ی آنچنانی ندارم.

گریه کردم اشک بر دلم مرحم نشد     ناله کردم ذرّه ای از درد های کم نشد

می آیم و به شما دوستان سر می زنم ولی دیر به دیر دیگر آپ می کنم. به هر حال ممنونم که باز به من سر میزنید. باز هم سر بزنید خدا را چه دید شاید زودتر هم آپ کردم. خودم هم نمی دانم که چه ... می خواهم انجام بدهم. خیلی به هم ریخته ام. خیلی.

به هر حال دیگر زیاد وقتتان را نمی گیرم.

بای تا های.

چهارشنبه 2 مرداد 1387
غمگین تر از قبل
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 01:28 AM

سلام سلامی دوباره.

با عرض پوزش و شرمندگی برای غیبت طولانیم.

اتّفاق های زیادی افتاد برایم که طولانی هست و نیازی به گفتن نیست.


امّا حال و روزم مثل قبل شده است با وضعی بدتر تنها امیدوارم طاقت بیاورم.

شاید چراغ این وب را برای همیشه خاموش کنم شاید هم نه.

نمی دانم چه کار می کنم و چه کار خواهم کرد.

تنها برایم دعا کنید.

دوشنبه 17 تیر 1387
هنگامی که ...
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 5:03 PM

تقدیم به کسی که در کنارم نیست امّاحسّ بودنش به من شوق زیستن می دهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیاور کسی را که دوستت دارد،

وقتی نا امید شدی به یاد بیاور کسی را که تنها امیدش تو هستی،

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیاور کسی را که به صدایت محتاج است.

دوشنبه 17 تیر 1387
دلم تنگ شده برایت
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:59 PM

دلم تنگ شده است برایت

برای صداقت چشمانت

برای آخرین نگاهت

برای گرمی صدایت

برای لبخند لبانت

برای عشق بی ریایت

برای پاکی و صفایت

برای همه ی خاطرات که داشته ام با تو

چهارشنبه 12 تیر 1387
عابد
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:56 PM

عابد شهر چشمانت هستم

دل من اهل ریا نیست

آن کسی که مثل تو باشد

حتّی درون قصّه ها نیست

چهارشنبه 12 تیر 1387
تو همانی
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:54 PM

تو همانی هستی که در دشت بلا برای تو دست هایم را قایق می کنم اگر موج ها تو را از من بگیرند قطره قطره آب می شوم و دق می کنم.

چهارشنبه 12 تیر 1387
راه عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:51 PM

دل و جان را به راه دوست فدا باید کرد

به هوای دل او ترک هوا باید کرد

یا نباید ز جهان لاف زد از دلبر و عشق

یا که خود را به راه عشق فنا باید کرد

دوشنبه 10 تیر 1387
تشکّر
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:06 PM

سلام

دوباره آمدم. آمدم امّا نه مثل گذشته که با وضعی بهتر از قبل. با وضعی آرام تر و شاد تر از قبل. س که برای همیشه از کنارم رفت امّا در عوض کسی که اصلاً فکرش را نمی کردم که تنهایم نگذارد در کنارم ماند و کمکم کرد و مرا مدیون خود کرد با این کارش. امیدوارم که در دنیا هرچه که از خدا می خواهد به  او بدهد. از هین جا به او می گویم دوستت دارم.

زندگیم را مدیون او هستم و همچنین بهبودیم را. امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم.

ای کسی که خود می دانی دوستت دارم

شنبه 8 تیر 1387
داستان
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 2:28 PM

در این دنیا یک پسر نابینا بود که یک دوست دختر داشت و او را خیلی دوست داشت و به او می گفت اگر من دو تا چشم داشتم برای همیشه با تو می ماندم. روزی فردی پیدا شد و چشمانش را به این پسر نابینا داد. هنگامی که پسر توانست ببیند دید که دوست دخترش نابینا است و به او گفت من دوست نابینا نمی خواهم از پیش من برو. دخترک وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت پس مراقب چشمان من باش.

شنبه 8 تیر 1387
اوّلین و آخرین
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 2:21 PM

سفرم با تو شد آغاز

انتهای راه من باش

اوّلین عشقم تو بودی

آخرین پناه من باش

شنبه 8 تیر 1387
چند پند
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 2:19 PM

هرگز تسلیم نشو هر روز معجزه ی تازه ای اتّفاق می افتد. راز شادی در این است که دیگران را همان گونه هستند بپذیری نه اینکه بخواهی آنها را در قالب دلخواه خود کنی. هرگز امید را از کسی نگیر شاید این تنها چیزی است که دارد. خود و دیگران را همیشه ببخش نه اینکه کینه برداری.

دوشنبه 3 تیر 1387
مادر روزت مبارک
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:42 PM

بهشت زیر پای مادران است

سلام

سلام به صبورترین افراد دنیا

سلام به کسانی که برای وجود ما رنج های فراوانی کشدیده اند

سلام به بهترین و مهربان ترین افراد دنیا

سلام به مادران عزیز و گرامی

چه شب ها که در بالای سر ما بی خوابی کشیدند تا ما بزرگ شویم. چه شب ها که در کنار گهواره ی ما بیدار ماندند تا مبادا ما خوابمان خراب شود. آنقدر در حق ما فداکاری کرده اند که هرچقدر هم از آنها تشکّر و قدردانی کنیم باز کم است.

زبان هایمان هم قاصر است برای این کار.

تنها چیزی که می توانم بگویم این است:

مادرم روزت مبارک

مادران روزتان مبارک

شنبه 1 تیر 1387
حرف ها ی دل شکسته ام
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:19 PM

سلام به همگی.

این بار مطلب نیست که می نویسم حرف های دلم است. اگر حال نمی کنی اجباری به خواندنش نیست. البتّه بقیّه ی مطالبم هم همینطور است. این کلبه ی من آزادی شرطش هست. آزادی بیان، آزادی علایق، آزادی عقاید، آزادی گفتار، آزادی ... .

پس سعی کنید راحت باشید و خودتان را اجبار نکینید که اگر ... .

خوب دیگه بسه مقدّمه.

درست نمی دانم که الان چند روز شده که س رفته است از کنارم امّا می دانم که در همین چند روزی که نمی دانم چند روز است هنوز نتوانستم با خودم کنار بیایم که او رفته است و من را ترک کرده. هنوز نتوانسته ام بخوابم. به جنون رسیدم دیگه. شب ها تا صبح بی خوابم و در حال گریه کردن در گوشه ای از اطاق و روز ها هم فرار از خانه و دوستان و اطرافیان و کلّاً بیرون از خانه وقت گذراندن.

هر کسی را که می بینم س به نظرم می رسد. صدای زنگ موبایل هر کسی را که می شنوم به نظرم می رسد که صدای زنگ موبایل س است. هنوز که هنوز است هر کجا و هر وقت که می روم او را در کنار خود می بینم. مانده ام که چکار کنم. به لطف و مرحمت خدا هم که جدیداً دوباره قلب درد های شدید و سر درد و بند آمدن نفس به سراغم آمده اند. تقریباً هر یک روز در میان در حال نوش جان کردن یک سرم هستم داخل بیمارستان یا درمانگاه یا ... .

س می دانست بدون او طاقت نمی آورم به من همیشه می گفت تا آخر عمرم با تو هستم امّا فیلمی بیش نبود. می گفت دوستم داره امّا هر روز اذابم می داد. می گفت ... امّا ... .

نمی گم روز های خوبی نداشتم با او چرا داشتم امّا با یک حرکت او تمامش از بین رفت برای همیشه.

حاضر هستم که تمام زندگیم را بدهم امّا تنها یک ثانیه از زمانی که با او خوش بودم باز گردد.

با تمام ساز های او رقصیدم و با تمام کارهایش و تصمیماتش ساختم و سوختم امّا رفت.

کاش می دانستم دلیل رفتنش را کاش کاش و کاش.

نمی دانم حالا که رفته است چه بلایی سرم در می آید امّآ من عادت به کینه گیری نیستم. می بخشمش و بهترین ها را برایش آرزو دارم. امّا مطمئن هستم روزی جواب این کارش را می بیند.

هر چند که رازی به این قضیّه نیستم امّا بازی روزگار است و دست من نیست.

به نام او، برای او، فدای او

این جسم من از خاک است، هم خاک شود روزی

این عکس من از دفتر هم، پاک شود روزی

هر کس که مرا خواهد یا آنکه مرا خواند غمگین شود روزی

اگر روزی برگردد با آغوش باز می پذیرمش بی آنکه گذشته تاثیری گذاشته باشد در من. خیلی دوستش دارم. امّا ... . اگر برگردد بیشتر از قبل دوستش دارم. دلیلش را نمی دانم امّا می دانم که جان من به او بستگی دارد.

هر لحظه می گویم الان از او خبری می شود امّا خیالی بیش نیست.

به امید روزی که برگردد.

سر همه ی شما هارم درد آوردم امّا اگر نمی نوشتم این ها را حالم از اینی که بود بدتر می شد. امیدوارم درکم کنید.

بای.

جمعه 31 خرداد 1387
فریاد
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:16 PM

دیروز که فریاد زدی دوستت دارم گفتم بلند تر بگو

امروز که آهسته گفتی دیگه دوستم نداری گفتم یواش تر چرا فریاد می زنی

جمعه 31 خرداد 1387
توبه شکستن یا دل شکستن
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:59 PM

آن شب که دلی بود به میخانه نشستم

آن توبه صد ساله به یک توبه شکستم

آتش دوزخ نهراسم که آن شب

من توبه شکستم امّا دل نشکستم

جمعه 31 خرداد 1387
بودن و نبودن
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:55 PM

هرگز به جهان در طلب مال نبودم

لب را به سخن غیر محبّت نگشودم

بودم و کسی پاس نمی داشت که هستم

باشد که نباشم و بدانند که بودم

جمعه 31 خرداد 1387
رفتن
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:47 PM

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک

تمام کوچه را تر کردم دیشب

که سکوت خانه دلگیرم کرد

وابستگیم را به تو باور کردم

جمعه 31 خرداد 1387
سختی وداع
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:45 PM
سخت است هنگام وداع آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد.
جمعه 31 خرداد 1387
حساب کردن عمر
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:42 PM

زندگی کردن من، مردن تدریجی بود

آنچه دلم جان کند، عمر حسابش کردند

جمعه 31 خرداد 1387
قسمت کردن جهان
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:38 PM

بیا جهان را قسمت کنیم

آسمان مال تو و ابرهایش مال من

دریا مال تو و موج هایش مال من

خورشید مال تو و ماه مال من

دنیا مال تو و تو مال من

پنجشنبه 30 خرداد 1387
شکست
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:28 PM

من پذیرفتم شکست خویش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی برخورد های سرد را

پنجشنبه 30 خرداد 1387
کوچک بودن برای عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:24 PM

عاشقت بودم یادت هست؟

گفتم که دوستت دارم.

گفتی  که کوچکی برای دوست داشتن و عاشق بودن.

رفتم تا بزرگ شوم امّا آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت عاشقت بودم و دوستت داشتم.

پنجشنبه 30 خرداد 1387
سختی
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:21 PM

چقدر سخت است تو چشم های کسی تمام عشقت را از تو دزدید و به جایش یک زخم همیشگی را به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لب ریز از کینه و نفرت باشی حس کنی که هنوز هم دوستش داری.

چقدر سخت استدلت بخواهد سرت را باز به دیواری تکیه بدهی که یک بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده است.

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با او حرف بزنی امّا وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتوانی به او بگویی.

چقدر سخته وقتی پشتت به او هست دانه های اشک، گونه هایت را خیس کنند امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمد که هنوز هم دوستش داری.

چقدر سخت است گل آرزو هایت را تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت را بشکنی و آرام بگویی: گل من باغچه ی نو مبارک.

شنبه 25 خرداد 1387
عشق چیست؟
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:37 PM

عشق یعنی صبر یعنی انتظار

عشق یعنی ازسپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی آرزو یعنی امید

عشق یعنی روشنی یعنی سپید

شنبه 25 خرداد 1387
باز گست به سویم
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:34 PM

صدایت کردم، نشنیدی

نگاهت کردم، ندیدی

نوازشت کردم، نخندیدی

فریادت زدم، محو شدی

باورت نداشتم، آب شدی

اشک ریختم، دریا شدی

سوختم، آتش شدی

امّا هیچوقت به سویم باز نگشتی

شنبه 25 خرداد 1387
... بردارم
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:27 PM

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم، مخواه بردارم

اگر به یـمن قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر نقد گناه بردارم

گناه هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ماه بردارم

بیا که چشم جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم

شنبه 25 خرداد 1387
دوست ...
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:25 PM

خانم گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این است که شما با من...

من با شما این قصّه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود امّا

سردم شده آب و هوا را دوست...

حسّ عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتّی همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

خانم گمانم من شما را دوست...

شنبه 25 خرداد 1387
بارانی ام
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:22 PM

بارانی ام، بارانی ام, بارانی از آتش

یک روح بی پروا و سرگردانی از آتش

این کوچه ها, دیوارها, اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زندانی از آتش

اهل غزل بودم، خدا یکجا جوابم کرد

با واژه ای ممنوع، با انسانی از آتش

بی شک سرم از توی لاکم در نمی آمد

بر پا نمی کردی اگر طو فانی از آتش

تا آمدی، آتشفشانی سالها خاموش

بغضش شکست و بعد شد طغیانی از آتش

کاری که از دست شما هم بر نمی آمد

من بودم و در پیش رویم خوانی ازآتش

این روزها محکوم اعدامم به جرم عشق

در انتظارم بشنوم، فرمانی از آتش

شنبه 25 خرداد 1387
جان من از نفس توست
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:20 PM

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

آن دم که با تو‌ ام، همه عالم از آن من

آن دم که با تو ام، پرم از شعر و از شراب

می ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با تو ام، سبکم مثل ابرها

سیمرغ کی‌ رسد به بلند آسمان من

بنگر طلوع خنده ی خورشید بر لبم

زان روشنی که کاشتی ای باغبان من

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است

خود خوانده ای به گوش من این، مهربان من

شنبه 25 خرداد 1387
عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:17 PM

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهایت را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

امّا به آیه های بدش اعتنا نکن

شنبه 25 خرداد 1387
بدون شرح
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:19 PM

خدا هم دیگر صدایم را نمی شنود

دیگر فراموشم کرده است

دیگر به من سر نمیزند

دیگر مرا به عنوان بنده اش قبول ندارد.

من هر روز صدایش کردم

هر روز به یادش بودم

هر روز به او سر زدم

هر روز بندگی او را کردم

امّا ...

شنبه 25 خرداد 1387
خاطرات
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 1:15 PM

کاش هیچگاه به دنیا نمی آمدم

کاش به دنیا آمدم بزرگ نمی شدم

کاش بزرگ شدم عاشق نمی شدم

کاش عاشق شدم شکست نمی خوردم

کاش شکست خوردم دوباره عاشق نمی شدم

کاش دوباره شکست خوردم زنده نمی ماندم

امّا بازی روزگار است اینقدر باید شکست بخوری در عشق تا ریز ریز و ذرّه ذرّه از بین بروی و به مرگ نزدیک شوی.

به نوعی زجر کشت میکند.

امّا زیر همین زجرها گاهی بعضیا زود تر از آنچه باید و شاید از بین می روند.

خاطرات اذابم می دهند و از پای من را در می آورند.

کاش می توانستم خاطرات را دور بریزم یا دست کم خاطرات نا خوشایند و بد را دور بریزم امّا حیف نمی شود زیرا خاطرات چه خوب و چه بد همیشه ماندگار است.

خاطراتی که برای من همیشه ناراحت کننده بوده است.

خاطراتی که زخم های عمیق و خوب نشدنی را  بر روی جسم و روحم بر جای گذاشته است.

تنها آرزویم شده خلاصی از این وضع.

کاش زودتر به آن برسم.

پنجشنبه 23 خرداد 1387
زندگی
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:42 PM

زندگی قشنگ است اگر با هم باشیم

مرگ قشنگ است اگر به خاطر تو باشد

عشق قشنگ است اگر مال هم باشیم

پنجشنبه 23 خرداد 1387
شهر غم
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:39 PM

روزی روزگاری شهری وجود داشت که در آن تمام مردمش غم داشتند. روزی این مردم از غم های خود خسته شدند و تصمیم گرفتند تا غم های خود را با یکدیگر عوض کنند. هر کدام غم های خود را در چمدانی ریختند سپس گفتند حالا هرکس یک چمدان به انتخاب خود بردارد.

می دانید چه شد؟

هر کس چمدان خود را دوباره برداشت.

نتیجه: غم های هر کس تنها برای خود آن فرد قابل تحمّل است نه دیگران

 

پنجشنبه 23 خرداد 1387
شجاعت چیست؟
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:34 PM

شجاعت همیشه فریاد زدن نیست

بلکه صدای آرامی است که در پایان روز می گوید:

فردا دوباره تلاش خواهم کرد

پنجشنبه 23 خرداد 1387
مشکل و راه حل آن
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:32 PM

کوتاه ترین فاصله بین یک مشکل و راه حل آن فاصله ی زانو ها است تا زمین

کسی که مقابل خدا زانو بزند مقابل هر مشکلی می تواند بایستد

پنجشنبه 23 خرداد 1387
صفحه ی شطرنج زندگی
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:30 PM

در صفحه ی شطرنج زندگیم تمام مهره هایم مات مهربانیت شدند و من با اسب سفید قلبم به سوی تو تاختم تا بگویم:

شاه دلم دوستت دارم

پنجشنبه 23 خرداد 1387
دنیای کودکی
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 12:25 PM
بچّه که بودم تا ده می شمردم وفکر می کردم که آخر هر چیزی ده است. حالا نمی دانم آخر دوست داشتن چند است ولی می خواهم بگویم که دوستت دارم قد همان ده تای بچّگی.
چهارشنبه 22 خرداد 1387
حرف های عاشقانه
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:26 PM

غروب همیشه برای من نشانی از تو بوده است

برایم به یادگار به جز آن چیزی نمانده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر می توانستم مجازتت کنم

از تو می خواستم به اندازه ای که من دوستت دارم

دوستم داشته باشی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک همیشه یک است

شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد

امّا گاهی اوقات می تواند خیلی باشد

یک نگاه

یک دنیا

یک سرنوشت

یک خاطره

یک دوست

چهارشنبه 22 خرداد 1387
آسمان ابری دل
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:09 PM

از بس که آسمان دلم ابری است

تمام خاطراتم نمناک شده است

نمی دانم چرا؟

دریا را هم که دیدم

به یاد تو افتادم

روی ماسه های ساحل نوشتم

اگر طاقت شنیدن داری

من شهامت گفتن دارم

دوباره به دریانگاه کردم

باز برگشتم

این بار روی ماسه ها نوشتم:

دوستت دارم

چهارشنبه 22 خرداد 1387
اندیشدن با خود
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 3:50 PM

فکر کردم

                  با خود اندیشیدم این بار

                   از پشت حسار کدامین نفس

صدایم را خواهی شنید

چهارشنبه 22 خرداد 1387
بدون شرح
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:00 AM

به پایان رسیدیم امّا نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها امّا نکردیم پرواز

بیخشای ای عشق بر ما، بیخشای

چهارشنبه 22 خرداد 1387
آسیاب و آسیابان
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:56 AM

تمام امید آسیابان به وزش باد است که آسیابش بچرخد گرنه از کار می افتد.

یادت باشد قلب من آسیاب است و نفس تو باد.

چهارشنبه 22 خرداد 1387
لبخند به دنیا
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:52 AM
لبخند  بزن بی انتظار پاسخی از دنیا و بدان روزی آنقدر شرمنده ی می شود که به جای پاسخ لبخندهایت با تمام سازهایت می رقصد.
چهارشنبه 22 خرداد 1387
دلگیر فاصله ها
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:43 AM

من از این فاصله ها دلگیرم

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد

و من در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم

سه شنبه 21 خرداد 1387
حرف های دل یک عاشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:25 PM

بخواهی یا نخواهی دوستت دارم

بیایی یا نیایی منتظرت هستم

بخواهی یا نخواهی دق می کنم

اگر تو تنهایم بگذاری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در غوغای زندگی

                         تا پایان فردا های فردا

دوستت دارم

                                                                   جزای آن هرچه می خواهد باشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر نکن وقتی از تو دورم

                                  فراموشت کرده ام

تنها می خواهم به تو فرصتی بدهم

                                                                                   تا دلت برایم تنگ شود

یکشنبه 19 خرداد 1387
قصّه ی مادر بزرگ
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:39 PM

برای سال ها می نویسم، برای سال ها بعد که چشمانت عاشق می شوند. آنگاه است که تازه معنی جمله ی مادر بزرگ را که تو قصّه ها می گفت را می فهمی:

همیشه یکی بود و یکی نبود

یکشنبه 19 خرداد 1387
هنگام دعا
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:36 PM
هنگامی که مشغول به دعا کردن کسانی هستید که دوستشان داری و نمی دانند یادت باشد که آنهایی را هم دعا کنی که دوستت دارند و تو بی خبر هستی.
یکشنبه 19 خرداد 1387
تحمّل یا گدایی؟
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:34 PM

یک روز فردی به من گفت تحمّل تنهایی بهتر است از گدایی محبّت من قبول ندارم خودم چون گاهی اوقات مجبور به گدایی محبّت می شویم. شما چی فکر می کنید؟ موافقید یا نه نیستید؟

جمعه 17 خرداد 1387
دوری یک عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 11:16 PM

همیشه وقتی فردی برای اوّلین بار به زندگی ما پا میگذارد فکر می کنیم برای همیشه مال ما است و هیچ گاه او را از دست نخواهیم داد تا پایان عمر امّا غافلیم از این که آن فرد دیر یا زود به تصمیم خود یا به تصمیم دیگران از زندگی ما بیرون می رود و تنها خاطراتش را چه خوب و چه بد برایمان به یادگار می گذارد.

 یاد اوّلین فردی افتادم که وارد زندگیم شد و من را با عشق، محبّت، دوست داشتن و ... آشنا کرد. البته همیشه به یاد او هستم امّا نمی دانم چرا امروز با روز های دیگر خیلی فرق داشت. همیشه یادش که بودم بعد از مدّتی حدود یک یا دو ساعت از یادم می رفت امّا امروز تماماً ذهن من را در گیر خود کرده بود. این شد که تصمیم گرفتم در موردش بنویسم.

روز های خوبی را با هم سپری کردیم. یک سال و شش ماه با هم بودیم و به هم عشق می ورزیدیم. آنقدر هم دیگر را می خواستیم که حاضر بودیم جلوی دنیا و آدم هایش بایستیم.

به هیچ عنوان به ذهنمان نمی آمد که روزی از هم جدا می شویم.

تو رویا های خود زندگی ای ساخته بودیم به دور از غم و اندوه و ناراحتی و مزاحمت. زندگی ای که در آن خوشبختی و شادی و لذّت و خوشحالی جای داشت. امّا به یکباره در مدّت کوتاهی همه ی آرزو هایمان و رویا هایمان بر باد رفت.

انگار دنیا روی سرمان خراب شد. روی سر هر دوی ما.

در مدّت یک ماه برای همیشه از هم دور شدیم و من ماندم در این طرف دنیا و او در آن طرف دنیا. من در ایران و او در یکی از ایالت های آمریکا.

تا سه چهار ماه به هیچ عنوان باور نکرده بودم که بعد از یک سال و شش ماه با هم بودم از هم جدا شدیم. بعد از سه چهار ماه تازه کمکم داشتم می فهمیدم که چه بلایی سرمان در آمده است. حتّی در خواب هم نمی دیدیم که در مدّت یک ماه از هم جدا شویم آن هم برای همیشه.

کاش می شد زمان را به عقب برگرداند.

ای کاش ... .

چه کسی فکرش را می کرد که بعد از این همه مدّت بدون هیچ دلیلی از هم جدا شویم آن هم ما که حتّی یک روز از زندگیمان را بدون هم نمی گذراندیم و همیشه و هر روز با هم بودیم تا هشت نه شب. با هم می خوابیدیم با هم بیدار می شدیم باهم غذا می خوردیم با هم درس می خواندیم با هم به مدرسه می رفتیم و با هم از مدرسه بر می گشتیم.

حتماً می پرسید مگه میشود که این قدر راحت باشید با هم. آره با هم خیلی راحت بودیم. آن قدر عاشق و دل سپرده ی هم بودیم که جلوی همه ایستادیم با هم حتی جلوی خانواده هایمان. به جایی رسیده بود که همه می دانستند دیگه. حتی هفت هشت ماه آخر که با هم بودیم در مهمانی های خانوادگی هم با هم شرکت می کردیم. امّا حیف که آن روز ها زود گذشت و حیف که دیگر باز نمی گردد.

امیدوارم که هر جا هست شاد و خوشبخت و سر حال و سلامت و خوشحال باشد.

جمعه 17 خرداد 1387
عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:11 PM

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو یا سه ماه بیشتر زنده نیست،

یاد گرفتم عشق یعنی دو خطّ موازی که هیچگاه به هم نمی رسند،

یاد گرفتم در عشق، هیچ کس اندازه ی او وفادار نیست،

یاد گرفتم که هرچه عاشق تر باشم تنها تر هم هستم.

جمعه 17 خرداد 1387
پرسش برای بار هزارم
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:04 PM

برای بار هزارم بود که از من می پرسید:

آیا تا حالا دلت را شکسته ام؟

و من هم برای بار هزارم بود که به دروغ جواب می دادم:

نه تا مبادا دلش بشکند.

پنجشنبه 16 خرداد 1387
نبود یک دوست
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 4:32 PM

الآن چهار روز است که از س هیچ خبری ندارم. خیلی دلم برای او، برای صدای زیبایش و برای پیامک های قشنگش تنگ شده است. هیچ خبری از او ندارم. گوشیش هم خاموش است. مونس تنهایی هایم را گم کرده ام و نگران او هستم. نمی دانم چه کار باید بکنم. چگونه می توانم پیدایش کنم. نمی دانم، نمی دانم و نمی دانم. وقتی در کنارم بود قدرش را ندانستم و اکنون که نیست نگرانش هستم و حسرت آن روز هایی را می خورم که بود و قدرش ندانستم. خیلی برایم سخت هست دوری او امّا باید بسازم و تحمّل کنم. هر لحظه و هر ثانیه که می گذرد با خود می گویم اکنون خبری از خود به من میدهد امّا الآن چهار روز است که کوچکترین خبری از او ندارم.

کاش خداوند به ما بیا موزد که قدر چیز هایی را که داریم باید بدانیم.

س جان عزیزم، من منتظرت هستم.

مونس تنها یی هایم برگرد که خیلی تنها هستم.

کاش می دانستم که چرا رفتی آن هم بی خبر. ای کاش و ای کاش ... .

این را هم بدان که همیشه عاشقت هستم و خواهم بود.

می دانم که به وبلاگم سر میزنی همان طور که به وبلاگ خودت هم سر میزنی. امّا هیچ نشونی از خود برایم بر جای نمی گذاری.

برگرد و از تنهایی مرا نجات بده.

دوستت دارم و منتظرت هستم.

سه شنبه 14 خرداد 1387
نگاهی به پشت
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:29 PM
روزی به عقب نگاه خواهید کرد و به آنچه که گریه دار بود خواهید خندید.
سه شنبه 14 خرداد 1387
گنجشک و خدا
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:28 PM

گنجشکی به خدا گفت:

لانه ی کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگیم،

سر پناه بی کسیم بود،

طوفان تو آن را از من گرفت،

کجای دنیا ی تو را گرفته بودم؟

خدا به گنجشک گفت:

ماری در راه لانه ی تو بود،

تو خواب بودی،

باد را گفتم تا لانه ی تو را واژگون سازد،

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی،

چه بسیار بلا ها که از تو،

به واسطه ی محبّتم دور کردم امّا تو ندانسته به دشمنی با من بر خواستی.

یکشنبه 12 خرداد 1387
عزیز ترین
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:00 PM

اگر شکلات بودی شیرین ترین بودی،

اگر عروسک بودی بغلی ترین بودی،

اگر ستاره بودی روشن ترین بودی،

و تا زمانی که دوستت دارم عزیز ترین هستی.

یکشنبه 12 خرداد 1387
یادگاری
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:52 PM

گفت می خواهم برایت یک یادگاری بنویسم.

گفتم کجا؟

گفت روی قلبت.

گفتم مگر می توانی؟

گفت آره، سخت نیست. آسان است.

گفتم باشد، بنویس تا همیشه یادگاری بماند.

یک خنجر برداشت.

گفتم این چیست؟

گفت هیسسسسس.

ساکت شدم.

گفتم بنویس دیگر، چرا معطّلی؟

خنجر را برداشت و با تیزی آن نوشت دوستت دارم دیوانه.

او رفته است.

خیلی وقت است که رفته است.

کجا؟

نمی دانم.

امّا هنوز زخم خنجرش یادگاری روی قلبم مانده است دوستت دارم دیوانه.

یکشنبه 12 خرداد 1387
بدون شرح
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:23 PM

می خواهم با تو ادغام شوم.

در نگاهت، در صدایت، در قلبت، در لبانت، در بین انگشتانت و ... . در همه جای تو می خواهم ادغام شوم.

می خواهم من و تو، ما نشویم.

می خواهم من و تو، من شویم.

پنجشنبه 9 خرداد 1387
نتیجه ی پشت کار
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:32 PM

سلام به همگی. خوب هستید؟ چه خبر ها؟

چند روزی بود که پیدام نبود. سرم شلوغ بود اینقدر که حتی فرصتی برای سر خاراندن هم نداشتم چه برسد به اینکه بیام و بنویسم.

به هر حال حالا که اومدم می نویسم.

امروز بهترین روز زندگیم بود. حتماً می پرسید چرا؟ خوب اگر نزنید و فرصت بدید می گویم چرا. امروز قشنگترین و رویایی ترین و بهترین روز زندگیم بود به خاطر اینکه بعد از 1 هفته تمام که درگیر بودم و دنبال گرفتاری ها و بدبختی های خودم بودم امروز کارم به نتیجه رسید و موفق شدم. بالا خره توانستم با آن شرکتی که مدّت ها بود دنبالش بودم قرار داد ببندم آن هم قرار دادی سه ساله. که شاید با همت و تلاش و کوشش خود و با یاری خداوند بتوانم بار خودم را ببندم. به هر حال می گویند جوینده یابنده است من هم آنقدر جستم تا این شرکت را یافتم. خوشحالم از اینکه دوندگی هایم نتیجه داد. در واقع توانستم با حرفم رو کرسی بشینم. شوخی کردم توانستم حرفم را به کرسی بنشانم. امروز تمام خستگی این ۱ هفته در گیریم از تن و جونم بیرون رفت. خوشحالم واقعاً.

پنجشنبه 2 خرداد 1387
شعر
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:19 PM

بعد از این دیگر نیایم

حتی به خوابت

می شوی تنهای تنها

می دهم چون عذابت

بعد از این دیگر نیایم

حتی به خوابت

می شوی تنهای تنها

می روی اما به دنیای فراموشی

با غم دردی که می نامند هم آغوشی

می روی اما به دنیای فراموشی

با غم دردی که می نامند فراموشی

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بودم

تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم

راه من از راه تو گشته جدا

دارم از تو من شکایت با خدا

ترک جانم کرده ای جانا چرا

بی وفایی بی وفایی بی وفا

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بودم

تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم

راه من از راه تو گشته جدا

دارم از تو من شکایت با خدا

ترک جانم کرده ای جانا چرا

بی وفایی بی وفایی بی وفا

پنجشنبه 2 خرداد 1387
درد و دل
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:10 PM

سلام

سلامی مجدد به شما عزیزان.

سلامی به گرمی گرمای خورشید تابان.

دو سه روزی می شود که دلم گرفته است اما سعی کردم کسی نفهمد اما دیگه طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم بیام اینجا و بنویسم.

هر کسی تو این مدت آمد تا کمکم کند و غمی از روی غم هایم بردارد خود غمی شد بر روی دیگر غم هایم و رد پایش بر دلم باقی ماند.

من کسی هستم که عاشق است و عاشق فردی به نام س.ف اما س.ف با اینکه عاشقم هست گاهی از من فاصله می گیرد و همین رفتارش من را تا مرز جنون می کشد.

افراد زیادی به زندگی من آمدند و رفتند اما س.ف با همه فرق دارد. س.ف کلی از غم هایم را از بین برد اما گاهی اوقات با برخی رفتارهایش غمگینم می کند.

نمی دانم چرا. اما هر روز که می گذرد بیشتر عاشقش می شوم. به جایی رسیدم که حتی با نام او مانند مجنون عشق بازی می کنم.

تمامی لحظات عمرم او را کنار خود می بینم. و همینکه فکر می کنم کنارم هست آرامش خاصی پیدا می کنم.

این دو سه روزه ام اگر س.ف نبود حتماً مرده بودم یا دست کم به دیوانه ای زنجیری تبدیل شده بودم. واقعاً از او ممنونم که تمام لحظات چه در فکر و چه در واقعیت کنارم بوده و همراهیم کرده. همین کار هایش هست که آن گاهی اوقات را از یاد من می برد. واقعاً از او ممنونم.

از آنجایی عاشقش شدم که در نا امیدی پیدایش شد و با آن دو چشم و صورت زیبا و قشنگش مرا نجات داد و خود شد امید زندگیم و زنده بودنم. بدون دروغ می توانم بگویم که خالق من بعد از خدا او هست.

دل گرفتگی من هم به خاطر او نیست که به خاطر رفتار ها و اخلاقیات پدر و مادرم و اطرافیانم هست. گیر های بیخودی و بی دلیل و نا به جای آنها مرا دل گرفته میکند. گیر هایی ماند کلاغ بالای دیوار چکار می کند یا چرا دم موش درازه یا ... . از این جور بهانه ها. بالاخره صبر آدم تمام می شود. من هم کاسه ی صبرم پر شده است دیگر و لبریز هم شده.

واقعاً چرا مادر ها یا پدر ها و کلاًً اطرافیان ما این برخوردها را می کنند؟ واقعاً چرا؟

کاش می شد دلیل این کارهایشان را فهمید اما حیف.

شنبه 28 اردیبهشت 1387
معنای عشق
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 9:29 PM

عشق واژه ای آشنا اما غریب.

آشنا چون همه این کلمه را می شناسند و هر کس به نوعی با این واژه خاطراتی خوب را با پایانی غم انگیز گذرانده اند.

غریب چون هیچکس معنای اصلی این واژه را نمی داند.

عشق کلمه ای است با ظاهری زشت اما باطنی زیبا. کلمه ای است که معنای اصلی و واقعی آن قشنگ و زیبا است اما همه معنای اصلی آن را فراموش کرده اند و این کلمه با این باطن زیبا را به کلمه ای با ظاهر بد می شناسند.

از هر فردی که در این مورد بپرسید یک جواب میگیرید با دلایل مختلف. تمامی دلایل در یک نقطه مشترک اند. ترک کردن و خیانت چیز هایی است که میشنوید از همه که باعث ایجاد زخمی می شوند به نام جدایی. زخمی که هیچگاه خوب نمی شود و تا پایان عمر با آدم می ماند و گاهی اوقات می سوزد و آدم را به یاد گذشته می اندازد. زخمی که در جان و روح و خاطرات آدمی می نشیند نه در پوست و استخوان. زخمی که هیچ مرحمی ندارد. زخمی که باعث عفونت نمی شود اما در بعضی مواقع باعث جنون و دیوانگی و حتی مرگ می شود.

ای کاش هیچگاه این کلمه٬ این واژه ی زیبا معنای اصلی خویش را از دست نمی داد.

به امید آن روز که دوباره معنای اصلی خود را باز یابد.

شنبه 28 اردیبهشت 1387
آغاز
نوشته شده توسط گمنام در ساعت 8:58 PM

ای نام تو بهترین سر آغاز . . . . . . . . . . بی نام تو نامه کی کنم باز

سلام٬ سلامی چو بوی خوش آشنایی٬ سلامی به گرمای خورشید.

اولین بارم هست که وبلاگ نویسی می کنم. امیدوارم که روز های خوبی را در کنار شما داشته باشم و بتوانم از شما چیز هایی را ید بگیرم و همچنین مطالبم برایتان جالب باشد وخوشتان بیاید.

همچنین امیدوارم که در این راه کمکم کنید تا بتوانم یک وبلاگ زیبا را درست کنم با کمک شما دوستان.